آرامش یک رویا
یه تپه سنگی ... روش رو چمن پوشونده بود ... نمی دونم چه جوری رفتیم داخلش ... همه خانواده و فک و فامیل هم همراهمون بودن ... نمی دونم اون همه وسعت چه جوری توی اون تپه کوچیک سنگی جا شده بود ... بابا با چند نفر دیگه کت و شلوار سفید پوشیده بودن(تا حالا بابا رو تو کت و شلوار سفید ندیده بودم!) و داشتن روی بالکن صحبت های مردونه می کردن ... همه خانواده هم توی یه ردیف کنار هم نشسته بودن!دلم می خواست توی ساختمون گردش کنم.این شد که راه افتادم ... ساختمونش بی نهایت بزرگ بود و راه پله های خیلی مجلل و سقف خیلی بلند... خیلی سعی کردم یادم بمونه از کدوم مسیر اومدم که بتونم برگردم و گم نشم اما گم شدم! به خودم بد و بیراه می گفتم که یه موبایل هم برنداشتی که الان به یه کسی زنگ بزنی بیاد پیدات کنه ... به یه راه پله تنگ رسیدم یه آقایی هم می خواست رد شه. جلوی ما یه چند تایی پارچ و لیوان بزرگ بود. اینقدر راه پله تنگ بود که نمی تونستم دولا شم برشون دارم که بتونیم رد شیم.بعد دیدم آقاهه هی میگه خانم خواهش می کنم بفرمایید خانم سریعتر لطفا! بعد من دیدم تکون نمی تونم بخورم! دیدم یه سکه انداخت زمین.... پارچ و لیوان محو شد!! متعجب نگاهش کردم گفتم اینجوریه؟؟گفت آره اینجا برات کلی سرویس های خدماتی گذاشتن تو باید هزینه پرداخت کنی که خرجشون در بیاد! متعجب بودم. دور و ورم رو نگاه می کردم همه چیز خیلی شیک و تر و تمیز بود. توی یه سالن خیلی خیلی بزرگ که با موکت قرمز مفروش بود یه جمعیت نسبتا زیادی داشتن یه بنایی شبیه به تخت جمشید خودمون می ساختن! ستون هایی از جنس سنگ های براق سفید و طلایی ...باز به امید اینکه راهم رو پیدا کنم شروع کردم راه پله ها رو بالا وپایین کردن که یه دفعه یه خانم جلوی روم اومد. اولش ازش ترسیدم گفت با من بیا!مخالفت کردم.با یه لحن خاصی گفت:" من ماموریت دارم تو رو با یکسری آدم روبه رو کنم!" اینو که گفت هیچ مقاومتی نکردم و دنبالش راه افتادم .....
دلتنگی
دلم برای منیژه تنگ شده
... یکسال پیش درحالی که پر از انرژی منفی بودم رفتم پیشش ... منیژه یادم داد عاشق باشم! یادم داد همه چیز رو زیبا ببینم. یادم داد که تنها نیستم. یادم داد عینک سیاهه رو بردارم ...
منیژه عزیزم همه درس هاتو فراموش کردم
خساست
من و اسبم
در یک لحظه همه جا بنفش شد ... منتظر یه معجزه ام!
ترازو
احساس حماقت از زمانی شروع میشه که یه طرف ترازوی محبت سنگین تر میشه ....
سردر گم
اون روز که منو میاوردی رو زمین جداً چی پیش خودت فکر کردی؟ من چی باید می شدم و نشدم؟ چی باید نمی شدم و شدم!؟ گیجم...
به تنهایی
از مرد بودن خسته شدم! تا کی باید زور الکی بزنم که من می تونم، من خودم به تنهایی از پسش بر میام، من به کمک کسی نیاز ندارم، خودم به تنهایی حلش می کنم ... خسته ام! می خوام داااااااااااد بزنم بگم: من نمی تونم!
BIG Change
ضد حال ترین لحظه سال 90 همین لحظه است. لحظه ای که درست دم فرستادن مدارکت قوانین عوض میشه!!
BF & Island
هر دو آروم نشستیم ...اون تو لپ تاپش پرسه می زنه و من توی موبایلم ... یه دفعه دراز کشید و خودش رو کشید و گفت: " دلم دوست پسر با جزیره می خواد!"
تنها چیزی که می تونستم بگم این بود که : می خرم برات!!!
جهان سوم
جهان سوم جاییه که شرکتی که توش کار می کنی حاضر نمیشه توی نامه اشتغال به کارت بنویسه که تمام وقت یعنی 44 ساعت در هفته!
توهمات یک طلبکار!!!
دنیای عزیز!
من ازت همه چیز می خوام! اصلا هم دیگه مفهوم قناعت رو درک نمی کنم! رد کن بیاد!
تردید
- من باهاش آرامش دارم و چون آرامش دارم از خیلی چیزهای دیگه می تونم چشم پوشی کنم!
- هیچ فکر کردی اگه یه روزی بفهمی اشتباه کردی چقدر بازنده ای؟!
- نه! من مطمئنم! من اشتباه نمی کنم!
یادته؟ مکالمه آشناست نه؟! هنوزم پای حرفت هستی؟!
آدمی؟؟
چقدر احساس حماقت می کنم... چهارسال از من کوچکتره اما رزومه اش رو که نگاه کردم تنها چیزی که تونستم به خودم بگم این بود: آی ویویر! به تو هم میشه گفت آدم!؟
آخر خط
ته خط جاییست که دیگر هیچ چیز برای از دست دادن نداریم! به ته خط رسیدیم نه؟
زمستان زیبا
کی باور می کنه که بگم 6 سالت شده؟
تولدت مبارک
عدم آرامش
چقدر حس بدیه ... حس اینکه خیلی چیزها داری اما هیچ کدومش آرومت نمی کنه، هیچ کدومش دلگرمت نمی کنه، هیچ کدومش بهت احساس رضایت نمیده... می ترسم از روزی که به اونی که می خوام هم برسم اما باز هم آروم نباشم
نقل قول ...
هیچ وقت دو تا آدم بیخود سر راه هم سبز نمیشن!در هر ارتباطی پیامی از جانب خدا نهفته است و آدم ها در هر ارتباطی رسالتی نسبت به هم دارن و تا زمانی که اون رسالت رو نسبت به هم به پایان نرسونن این ارتباط پایان نمی پذیره!
راستی رسالت من نسبت به تو چیه؟؟! یا اصلا تو رسالتی نسبت به من داری؟!
زمستان زیبا
چقدر امشب از اینکه تو رو دارم و با یک حرکت احمقانه تو رو از صحنه روزگار محو نکردم احساس آرامش کردم... بودنت واقعا نعمت بزرگیه! گاهی فقط دو تا گوش می خوایم که بشنوه. نمی خوایم نظر بده، نمی خوایم قضاوت کنه، نمی خوایم آنالیز کنه، نمی خوایم راه حل ارائه بده، فقط و فقط می خوایم شنونده باشه و این چیزیه که تو همیشه بودی!
قانون 3 نیوتن
اگر یاد می گرفتم "هر عملی را عکس العملی است به همان اندازه و در خلاف جهت" خیلی از مشکلاتم حل می شد!
آموزش!!!
گاهی رابطه ریاست با شعور و سواد در این مملکت یه نسبت بر عکس میشه! هر چی بیشتر چرند بتونی بگی... هرچی بیشتر شکمی حرف بزنی ... هرچی غیرفنی تر باشی ...جایگاه بالاتری در چارت سازمانی خواهی داشت! البته قابلیت های دیگه ای هم باید در عوض داشته باشی که چون همه می دونین، آنالیزش رو به عهده خودتون میذارم


